جنگ‌هاي روس با ايران و نقش فقهاي شيعه

  • روح‌الله حسينيان

قرن نوزدهم ميلادي [1179 تا 1279 هجري خورشيدي] قرن تكامل سلطه و تكون امپرياليسم بود. ايران گرچه مستعمره هيچ كشوري نبوده است، اما به دليل موقعيت استراتژيكش هميشه مورد توجه استعمارگران بوده است. نكته ديگري كه موقعيت را براي ايران خطرناك كرد، چشم طمع روسيه تزاري به ايران براي رسيدن به آب‌هاي گرم بود. پطركبير در اوايل قرن 18 دكترين توسعه مرزهاي شمالي و جنوبي خود را تدوين كرد. گرچه او خود موفق به اجراي چنين طرحي نشد، ولي آرمان‌هاي او هميشه الهام‌بخش تزارهاي بعدي بود.

در وصيتنامه منسوب به پطركبير آمده است كه «ممالك گرجستان و ولايت قفقاز، شريان حياتي ايران است و همين كه نوك نيش تسلط روسيه بر آن خليد، في‌الفور خون ضعيف از رگ دولت ايران فوران خواهد كرد... بر شما لازم است كه بدون فوت وقت ممالك گرجستان و قفقاز را تسخير نموده و فرمانفرماي ايران را خادم و نوكر مطيع خود سازيد.»(1)

در آخرين بده بستان‌هاي شمال غربي ايران، گرجستان جزء متصرفات ايران بود و فرمانرواي گرجستان به عنوان والي، از سوي ايران تنفيذ مي‌شد. در سال 1197 قمري بين هراكليوس دوم، حاكم گرجستان و كاترين دوم قراردادي بسته شد و از آن به بعد گرجستان تحت‌الحمايه روسيه قرار گرفت. آقامحمدخان قاجار در سال 1209 مجدداً گرجستان را تصرف كرد و حاكم گرجستان فرار كرد. در سال 1215 گرگين خان، پسرهراكليوس با حمايت الكساندر دوم، تزار روس حاكم گرجستان شد و در همان سال قراردادي بين گرگين‌خان و الكساندر منعقد شد كه وارث حكومت گرجستان الكساندر باشد. دو سال بعد روس‌ها به گرجستان حمله كردند و تزار روس با يك اعلاميه انسان دوستانه! الحاق گرجستان به روسيه را اعلام كرد.(2) اين تجاوز، جنگي را در پي داشت كه در سال 1218 ق شروع و در سال 1228 ق با شكست ايران منجر به قرارداد ننگين گلستان شد. در نتيجه اين قرارداد كه با ميانجيگري مرموزانه انگليس به امضا رسيد، ولايات قره‌باغ، گنجه، شكي، شيروان، قبه، دربند، باكو و قسمتي از طالش و تمامي داغستان و گرجستان به تصرف روسيه درآمد.

نقش فقيهان شيعه در جنگ ايران و روس

بزرگان دولت قاجار وقتي از كمك دولت‌هاي فرانسه و انگليس نااميد شدند، به اين نتيجه رسيدند كه «لازم و واجب است كه تجاوزات روسيه را در محال گرجستان و تفليس به علماي اسلام اعلام دارند كه آنان به موجب تشويق، اهالي اسلامي را بر عليه تجاوز روسيه بشورانند و امر جهاد صادر نمايند. پس از موافقت، اين امر به ميرزا بزرگ فراهاني كه يكي از وطن‌پرستان به شمار مي‌رفت واگذار گرديد. مشاراليه براي انجام منظور، حاج ملاباقر سلماسي و صدرالدين تبريزي را ملاقات و آنان را به سوي عتبات گسيل داشت تا پيشامد لشكركشي روسيه را در حدود شمال ايران به گرجستان و داغستان و ساير نقاط شمال، به  عرض شيخ‌محمدجعفر نجفي و آسيدعلي اصفهاني برسانند.»(3)

آيت‌الله شيخ محمدجعفرنجفي، معروف به كاشف الغطاء كه اصالتاً عرب و يكي از مراجع تقليد زمانش بوده، در روستاي جناحي از توابع حله متولد شد و به نجف رفت. پس از تحصيلات مقدماتي از حوزه درس آيت‌الله وحيد بهبهاني بهره‌مند شد. كتاب معروف وي «كشف‌الغطاء» است كه از بهترين كتاب‌هاي استدلالي فقه است. از خصوصيات اخلاقي وي گفته‌اند؛ داراي صولت و شكوه و وزانت بود، اما درعين حال متواضع، فروتن و با مؤمنان بي‌تكبر بود. در مورد تكامل اجتماعي‌اش گفته شده: جعفرك بود، جعفر شد. بعد شيخ‌جعفر، سپس شيخ‌العراق و آنگاه بزرگ مشايخ مسلمين شد.

وي در سال 1227 قمري در نجف اشرف وفات كرد و همان‌جا به خاك سپرده شد.(4) وي در غائله وهابيون (حمله به نجف) رهبري جهاد را برعهده گرفت و در مقابل حملات آن‌ها سور(ديوار) نجف را ساخت و همراه با ساير علما و همكاري مردم مسلحانه استقامت كرد تا سرانجام وهابيون متواري شدند.(5)

مرحوم كاشف‌الغطاء براي دفاع از مرزهاي ايران فتواي جهاد صادر كرد و چنان‌چه از « كشف‌الغطاء» پيداست، وي معتقد به ولايت فقيه بوده و جهاد را ابتدائاً از اختيارات پيامبر (ص) و ائمه هدي مي‌دانسته است: «به درستي كه سياست جهاد، دفع اهل كفر و عناد و جمع لشكر و سپاه مخصوص است به بزرگان از پيغمبران و ائمه امنا» و پس از ائمه هدي، عالمان دين را نايب معصومين مي‌داند و مي‌گويد: «و كسي كه قائم مقام ايشان است از علما»‌ و چون خود را از لحاظ شرعي مسئول قيام به جنگ مي‌داند، اما دست خود را از قدرت كوتاه مي‌بيند با حق شرعي ولايتي، اين مسئوليت واقعي را به عهده دولت مردان مي‌گذارد و مي‌فرمايد: «پس از حصول موانع ظهور و عدم امكان قيام ما و قيام علما به اين امور، اذن داديم به پادشاه اين زمان و يگانه دوران» و توجيه اين اجازه را در اين مي‌بيند كه شاه ايران «معترف است به اطاعت، و سالك است در رفع دشمنان به طريق شريعت، فتحعلي شاه قاجار ـ حَفظَه‌الله مما يخاف و يخشاه ـ و كسي را كه ولي‌عهد و قايم‌مقام خود داشته و ملك آذربايجان را به او واگذاشته و اوست شاهزاده عباس ميرزا».

مرحوم كاشف‌الغطاء با ظرافتي خاص اين دو را از اعوان و انصار خود ترسيم مي‌كند و نه افرادي مستقل، لذا در دعاي بعد مي‌گويد: «عباس ميرزا، دخله‌الله في شفاعتنا و جعله في‌الدنيا و الاخره تحت ظلنا و في حمايتنا» يعني عباس ميرزا كه خداوند او را مشمول شفاعت ما بگرداند و در دنيا و آخرت در زير سايه ما و كمك‌هاي ما قرار دهد.

مرحوم كاشف‌الغطاء باز براي تأكيد ـ بر اين كه اين جهاد نه به اعتبار شاهان قاجار است، بلكه به اعتبار ولايت فقهاست ـ اضافه مي‌كند كه «هر كه در سپاه ايشان قتيل شود، مثل آن است كه در لشكر ما به قتل رسيده و آن كه اطاعت ايشان كند؛ چنان است كه اطاعت ما كرده و هر كه ايشان را ياري نكند، نديم ندامت شود و محروم از شفاعت ما در روز قيامت باشد.»(6)

يكي ديگر از عالمان اثرگذار در جنگ روس و ايران آسيدعلي، ‌صاحب رياض است.سيدعلي طباطبايي در سال 1161 قمري در كاظمين متولد شد. وي خواهرزاده و داماد وحيد بهبهاني است. پس از دروس مقدماتي درنزد استاد كل، وحيد بهبهاني  به تلمّذ پرداخت و به سرعت از عالمان مشهور شد. حوزه درس وي به خاطر بيان رسا و دقايق علمي‌اش رونق گرفت و تمام علما و مجتهدين كربلا در درس وي حاضر مي‌شدند. وي كتابي را به نام «رياض‌المسائل في بيان احكام الشرع بالدلائل» در شرح «مختصر النافع» علامه حلي نوشت. اين كتاب يكي از پرمحتواترين و پيچيده‌ترين كتاب‌هاي فقهي است كه هيچ مجتهدي از آن بي‌نياز نيست. معروف است كه شيخ‌انصاري به شاگردان خود سفارش كرده كه اگر مي‌خواهيد به اجتهاد برسيد، كتاب «رياض المسائل» را به دقت مطالعه كنيد.

وي پدر عالم مجاهد آيت‌الله سيدمحمد مجاهد است كه در جنگ دوم ايران و روس شخصاً شركت كرد. آقاسيدعلي صاحب رياض در سال 1231 ق در كربلا وفات يافت؛ اما شاگردان مجتهدي را از خود به يادگار گذاشت.(7)

سيدعلي‌طباطبايي، صاحب «رياض» نيز رساله‌اي در وجوب جهاد با كفار روس نوشت و تمام مسائل مهم جهاد از قبيل بسيج، كمك مالي، سربازگيري، مخارج جنگ، غنائم، هزينه از انفال يا خمس و زكات و يا ماليات، غسل و كفن شهدا و ... را در آن آورده است.

در اين رساله اطاعت مردم از شاه و نايب‌السلطنه عباس ميرزا واجب شده است و اين اطاعت را از باب اجازه ولائيّه خود و كاشف‌الغطاء مي‌داند : «بنابر اجازت اين دو نايب امام (ع) و صريح فتواي علماي اعلام، ظاهر است كه جهاد به متابعت پادشاه زمان كه مقصود از آن حفظ بيضه اسلام و مال و عرض و جان بلاد مسلمين باشد، مقاتله في سبيل‌الله است». وي همة مسئولين جنگ از شاه تا فرماندهان دسته را موظف مي‌كند: «ايشان راست رجوع به مجتهد براي دانستن طريقه و احكام شرعيه، و از آن جمله آن است كه پادشاه بدون اضطرار در حرب و قتال سبقت نگيرند و از حدوث امري كه شوكت اسلام را بشكند، بر حذر باشد.»

مرحوم صاحب «رياض»، دفاع از مرزهاي اسلام را در زمان غيبت مهم‌تر از حضور امام (ع) مي‌داند و مي‌فرمايد: «مرابطه زمان غيبت كه براي حفظ بيضه اسلام يا خون يا عرض مسلمين باشد و با متابعت امرا و حكّام ـ سيّما به اذن نواب عامه ـ به علم آيد، افضل است از مرابطه و مجاهده هنگام حضور امام (ع).» وي غسل و كفن كشته‌شدگان را لازم نمي‌داند و مي‌فرمايد: « و دفن مي‌شود با لباس خود».(8)

اين دو مرجع بزرگ تشيّع در نجف تنها بر فتواي خود اتكا نكردند و از آن جا كه مي‌دانستند بعضي مردم ايران مقلد مراجع ساكن ايران هستند «به هر يك از پيشواياني كه طرف تقليد عامه بودند، شرحي صادر نموده، به قم ، كاشان، يزد ، اصفهان، شيراز [و] ساير بلاد ارسال داشتند» تا علماي ايران نيز حكم صادر كنند. «من جمله از علماي محلي ‌ملا‌احمد نراقي، ميرمحمدحسين سلطان‌العلما (امام جمعه اصفهان) و ملا‌علي‌اكبر اصفهاني كه اعظم علما محسوب بودند، بدين دستور احكامي صادر نمودند» و براي اطلاع مردم ايران «مباشر اين امر، ميرزا بزرگ [فراهاني] عبارت بيانات مجتهدين را به طرز رساله درآورده [موسوم به احكام الجهاد و اسباب الرشاد] در تمام شهرهاي مملكت منتشر ساخت. در اندك وقت كليه ايران ـ به خصوص آذربايجان ـ به شورش پرداخته، با وسايل لازم مهياي جدال عمومي با روسيه شدند.»(9)

جنگ دوم روس و ايران

در علت وقوع جنگ دوم سخن‌هاي بسياري گفته‌اند و بعضي از نويسندگان، علما را به ايجاد درگيري مجدد متهم كرده‌اند، ولي با مراجعه به تاريخ، غيرعلمي بودن اين سخن آشكار مي‌شود. علت وقوع مجدد جنگ را بايد در حوادث زير جستجو كرد:

1ـ تصرف تجاوزكارانه [منطقه] گوگچه توسط قواي روس

2ـ هيجان ملي ـ مذهبي مردم [براي آزادي اراضي اشغال شده از اسارت روسها]

3ـ تمايل شخصي عباس ميرزا، فرمانده كل قواي ايراني براي جبران شكست قبلي‌اش.

 ژنرال سرپرسي سايكس در علت وقوع جنگ جديد مي‌گويد:

«مواد عهدنامه گلستان به قدري مبهم بود كه سه ناحيه‌اي كه بين ايروان و درياچه گوگچه قرار داشت و مهم‌تر از همه شهر گوگچه بود كه تكليفي برايشان معين نشده بود و بر سر آن‌ها نزاع جريان داشت. بين ژنرال يرمولوف و عباس ميرزا مذاكراتي در اين باره به وقوع پيوست، ولي چون به نتيجه قطعي نرسيد، نيروي روس، گوگچه را تصرف نمود.»(10)

محمدتقي لسان‌الملك سپهر در اين باره مي‌نويسد:

« اين هنگام (سال 1240 ق ـ 1824 م) كارداران دولت روسيه را نصب خاطر گشت كه با دولت ايران نقض عهد كنند و پيمان بشكنند. پس سخن درانداختند كه بعضي از اراضي گوگچه ايروان به حكم صلح‌نامه بايد در تحت فرمان ما باشد.»(11)

نمايندگان روس براي مذاكره به ايران آمدند و مذاكره با حضور ميرزا ابوالحسن‌خان شيرازي و ميرزا محمدعلي آشتياني كه خود از تهيه‌كنندگان عهدنامه بودند شروع شد، اما مذاكرات با تهديد نمايندگان روس به نتيجه نرسيد و ميرزا‌صادق وقايع‌نگار به اتفاق نمايندگان روس به تفليس رفت تا با يرمولوف، فرمانده نظامي منطقه مذاكره كند، اما قبل از رسيدن نماينده ايران، روس‌ها قريه بالغ‌لو را تصرف كردند.(12) ميرزامحمدصادق وقايع‌نگار خود به طور مفصل مأموريتش را توضيح مي‌دهد و مي‌گويد: آن‌ها به هزار حيله مي‌خواستند من از مأموريت منصرف شوم، ولي به مأموريت خود ادامه دادم و موضوع مذاكره را تصرف اوچ كليسا قرار دادم « و نيز مأموريت خود را نسبت به واگذاري قراء متصرفي كه از طرف سران روسيه از روي تجاوز صورت گرفته بود، بيان داشتم». طرف مذاكره نسبت به ميرزاصادق شروع به پرخاش مي‌كند و مي‌گويد: « ما آن چه تا حال تصرف كرده يا بعدها به تصرف خود درآوريم، ملك خود مي‌دانيم و بدون حكم امناي روسيه تخليه آن‌ها غيرممكن است، بنابراين بيش از اين گفتگو و مشاجره مورد ندارد».(13)

تصميم بر جنگ

ميرزا محمدصادق پس از مذاكره فوراً به سوي ايران عزيمت مي‌كند و گزارش را به نظر شاه مي‌رساند. «فتحعلي شاه پس از استماع از تجاوزات روس‌ها در صدد تلافي برآمد، دستور داد: « چون دست تجاوز از طرف روسيه دراز شد و رعايت معاهده ننموده، عهد خود را شكسته‌اند؛ سران ايران به حمله پرداخته، محل‌هاي متصرف شده را از يد آنان خارج نمايند و يك نسخه از مدرك [گزارش] را به وقايع‌نگار رد كرده، براي سران روسيه در تفليس بفرستد.»(14)

مرحوم سپهر نيز تصميم‌گيري براي جنگ را به فتحعلي شاه نسبت مي‌دهد و مي‌گويد: «در اين هنگام شاهنشاه ايران در كيفر جماعت روسيه يك جهت شد».

نكته ديگري كه موجب تهييج احساسات عمومي شد، اين بود كه روس‌ها «در اين مدت كه در اراضي مسلمانان مسلط بودند از دراز دستي به زنان بيگانه [مسلمان] و اخذ اموال مردم خودداري نمي‌نمودند.»(15)

تصرف مناطق جديد از يك طرف و تعدي به مردم مسلمان شكست خورده فضاي ايران را تغيير داد: « درنتيجه اين دست درازي احساسات شديد و خصمانه ايرانيان كه بر اثر فتوحات روسيه و هم چنين رفتار تحقيرآميز وي نسبت به اتباع جديد مسلمان خود به هيجان آمده بود، باعث شد كه يك نمايش ملي به نفع جنگ وقوع يابد.»(16)

مردم تحت ستم مناطق كه از حكومت نااميد شده بودند، دست به دامان علماي نجف شدند. [چون روسيه قراباغ و شيروانات را به انضمام گنجه تحت تسلط خود در آورده بود، سالداتها در اين ولايات به وسائل مختلف باعث اذيت و آزار ساكنين آن نواحي بودند و دست رنج [آن‌ها] را به هر عنوان از كف رعايا ربوده، به جانب روسيه حمل مي‌كردند... ساكنين سه ولايت مزبور ... شكايتي به وسيله فرستاده مخصوص به سوي عتبات فرستادند و در نزد علماي عظام آقا سيدمحمد اصفهاني و علماي ديگر از تعديات روسيه و طرز رفتار خشن آنان نسبت به مسلمانان [شكوه نمودند] و از علماي مزبور خواهان بذل توجه شدند تا زارعين را از چنگال آنان رهايي بخشند.»(17)

غير از مردم سرزمين‌هاي اشغالي، اين حديث به دست «بعضي از چاكران نايب السلطنه [عباس ميرزا] كه از مصالحه با روسيان دل نگران بودند، گوشزد آقا سيدمحمداصفهاني كه ساكن عتبات عاليات بود گشت.»

آيت‌الله سيدمحمد مجاهد چون مي‌دانست كه تصميم در اين باره بدون نظر دولت ممكن نيست، ابتدا به رايزني با حكومت ايران پرداخت:‌ « بنا به مصلحت و صوابديد آيت‌الله محمدمجتهد اصفهاني لازم دانستند كه دولت ايران را از شكايت مردم آن سه محل واقف سازند.»(18)

علماي نجف جلسه‌اي مشورتي گرفتند و به اين نتيجه رسيدند كه چون «برهم زدن مصالحه [بين ايران و روس] به صلاح دولت ايران نيست» اول يكي از علما به صورت انفرادي حكم جهاد را در مقابل روس اعلام كند و علي‌القاعده پس از مطالعه، تصميم نهايي گرفته شود. آنگاه «به آراي جمهور مجتهدين، ابتدا به وسيله ملارضاي خويي(19) حكم جهاد مسلمين را در برابر روسيه جايز شمرد.»(20)

آيت‌الله مجاهد مسأله را با دولت ايران در ميان گذاشت و نظر شاه را در مورد جهاد جويا شد. «او به كارداران درگاه شاهنشاه ايران نگاشت كه اين هنگام جهاد با جماعت روسيه فرض افتاد. پادشاه اسلام را دراين امر رأي بر چگونه است؟ شهريار تاجدار فرمود كه ما پيوسته به انديشه جهاد شاد بوده‌ايم و خويشتن را از بهر ترويج دين و رونق شريعت نهاده‌ايم».(21)

«چون علماي نجف، دولت را براي جهاد عامه موافق ديدند با تدارك لازم به عزم جهاد با روسيه به ايران وارد شدند. عموم ايرانيان پايبند به دين و وطن براي استقبال علما شتافتند و از آنان پذيرايي شايان به عمل آوردند. علما به هر محل و مكاني كه ورود مي‌نمودند، حسّ وطن‌پرستي را بين عموم شايع و آن‌ها را بر ضد دولت روسيه تحريك و تشويق نموده، از همان روز ورود به وسيله معتمدين خود، نامه‌ها به تمام فضلاي بلاد اسلامي به تحرير آوردند و تمام مسلمين را به اقدام جهاد دعوت كردند.»(22)

سرانجام آيت‌الله مجاهد «درعشر آخر شوال المكرم [1241] وارد تهران شد و تمامت شاهزادگان و علماي بلاد جنابش را پذيره شدند و شهريارش عظيم گرامي بداشت... پس آقا سيد محمد دل شاد كرد و با هر يك از علماي ايران مكتوبي نگار داد كه به حضرت شهريارگرد آيند و مردم را از بهر جهاد تحريض كنند.»(23)

« روز هفدهم ذيقعده جناب‌آقا‌سيدمحمد و حاجي ملامحمد جعفراسترآبادي و آقا سيدنصرالله استرآبادي و حاجي سيدمحمدتقي قزويني و سيدعزيزالله طالش و ديگر علما و فضلا وارد لشكرگاه گشتند و شاهزادگان و امراي ايشان را پذيره كردند. در روز شنبه، هيجدهم، جناب حاجي ملا احمد نراقي كاشاني كه از تمامت علماي اثني عشريه فضيلتش بر زيادت بود، به اتفاق حاجي ملا عبدالوهاب قزويني و جماعتي ديگر از علما و حاجي ملا محمد ميرحاجي ملااحمدكه او نيز قدوه مجتهدين بود از راه برسيد. جماعت شاهزادگان و قاطبه امرا و اعيان نيز به استقبال بيرون شتافتند و جنابش را با تكبير و تهليل و سكانت در محلي جليل فرود آوردند و اين جمله مجتهدين كه انجمن بودند، به اتفاق فتوا راندند كه هر كس از جهاد با روسيان باز نشيند، از اطاعت يزدان سربرتافته، متابعت شيطان كرده باشد.»(24)

سرانجام علما به سوي آذربايجان حركت كردند. سفراي روس پيام صلح به ايران آوردند. وقايع‌نگار مي‌نويسد:

«در همين اثنا كه سفير مذكور دم از دوستي و يگانگي مي‌زد، ناگاه پيكي از طريق مرز با مكتوب سربسته از طرف مرزداران واصل گرديد: سرحدداران روسيه شب هنگام به ايروان تجاوز كرده، با رفتار موحش، به يكي از قراء ايروان تاخت آورده و چون اهالي پايداري كرده‌اند، قريه را به توپ بسته، بعد از قتل يك عده مرد و زن و كشتن اطفال معصوم قريه را متصرف شدند. پس از وقوف، مجتهدين جنگ با روسيه را واجب دانستند و نايب‌السلطنه (عباس ميرزا) هم با عقيده علما موافق بود... سفير مزبور آن چه كوشش كرد كه جدال بين دو دولت صورت نگيرد، به جز انكار و اصرار در جنگ از عباس ميرزا و علما جوابي نشنيد».(25)

سرانجام جنگ بين سپاهيان ايران و روس درگرفت و به سرعت با پيروزي سپاهيان مسلمان به پيش مي‌رفت. «ايرانيان به قدري در عمليات خود پيروزمند بودند كه در عرض كمتر از يك ماه تمام شهرهاي شيروان، شاماخي ، طالش، گنجه، همگي دوباره به تصرف نيروهاي شاه ايران درآمدند»، (26) اما با كمال تأسف شاه حريص و زرپرست ايران «از دادن پول براي تجهيز خودداري نمود. ارتش ايران منحل گرديد. روس‌ها از نيروهاي امدادي كه به آن‌ها مي‌رسيد، منتهاي استفاده را مي‌نمودند».(27) به هر حال جنگ مغلوبه شد و شكست ايرانيان آغاز شد.

ميرزا محمدصادق وقايع‌نگار، علت شكست سپاه ايران را اشتباه تاكتيكي عباس ميرزا مي‌داند: يكي ساده‌انگاري وي بود كه قول كيورگ ارمني را پذيرفت و دست از قلعه شوشي (شهر شيشه) برداشت، اما وي به عباس ميرزا خيانت كرد. دومين اشتباه وي اين بود؛ هنگامي كه جنگ در حوالي گنجه با برتري ايرانيان به شدت ادامه داشت و عباس ميرزا «به خيال اين كه عده اميرزادگان در صف جلو واقع و مشغول جدال هستند و مبادا هدف گلوله توپ دشمن قرار گيرند، يكي از سواران ناديده جنگ را احضار نموده، به وي دستور داد كه از بين سواران گذشته، در صف جلو به اميرزادگان اطلاع دهد كه خود را از جلو صف به عقب سپاه انتقال دهند. سوار كم تجربه به جاي اين كه پيغام نايب‌السلطنه را به نحو شايسته  و بي‌صدا به اميرزادگان برساند، برخلاف با عجله هر چه تمامتر بين سپاه زده، خود را به صف جلو سپاه رسانيده با صداي بلند بر ملا گفت: اميرزادگان! حسب‌الامر خود را از اين هنگامه خارج نمايند. اميرزادگان به محض وصول اين خبر، صف جلو را شكسته از رديف جدا شده، بدون مقدمه عقب‌نشيني كردند. سواران كم تجربه چون خارج شدن شاهزادگان را از صف جلو مشاهده كردند، بناي هلهله و ولوله را گذاردند. همين روش، سبب شد كه سپاه تعادل خود را از دست داد... نايب‌السلطنه وقتي پي به خبط و اشتباه خود برد كه ديگر سودي نداشت و چون چنان ديد در شب با سپاه فراري، خود را به كنار ارس رسانيد، در نتيجه رسيدگي به تعداد لشگر، دو قسمت سپاه، به واسطه عدم ملاحظه بعدي او تلف شده بودند.»(28) اين موضوع را نيز مرحوم سپهر نقل كرده و مي‌نويسد: «نايب‌السلطنه در انديشه رفت كه مبادا فرزندان را كه نوآموز كارزارند، در آن ظلمت جنگ آسيبي رسد. كسي به شتاب فرستاد كه ايشان را بركنار كارزار باز دارند... سربازان چنان فهم كردند كه ايشان طريق فرار گرفتند، لاجرم بي‌اين‌كه رزمي دهند و حمله افكنند، به جمله سر بركاشتند و بارگيرهاي لشكر عراقي و بختياري را كه به كار جنگ بودند بر نشسته، راه فرار برداشتند. جماعت مازندراني و عراقي چون اين بديدند، نيروي جنگ از ايشان برفت و از دنبال هزيمت شدگان برفتند.»(29)

به هر حال حكومتگران قاجار نتوانستند از اين فرصت به دست آمده و بسيج ملي استفاده كنند و اين شكست موجب بيماري آيت‌الله سيدمحمدمجاهد شد و به قول سپهر «اين هنگام جناب آقا سيدمحمد كه در ميان علماي ايران فحلي (نري) نامبردار بود، مزاجش از اعتدال بگشت»(30) و «در تبريز، مريض و در عرض راه به جوار رحمت الهي پيوست و از كشاكش امورات جهاد و دنياي بي‌بنياد رست»(31) و سرانجام اين جنگي كه با همّت و تلاش علما مي‌رفت تا حيثيت از دست رفته ايران را بازگرداند با غفلتي نابخشودني بار دگر منجر به قرارداد نكبت‌بار تركمانچاي شد.

 

 

 

قيام مردم تهران بر ضد سياست روس و نقش آيت‌الله ميرزا مسيح تهراني

پس از شكست ايران از روس و انعقاد قرارداد ننگين تركمانچاي، غرور ملي و مذهبي مردم شكسته شد. جنگي كه بيشترين نيرو و مخارج آن برعهده مردم بود، شكست آن موجب غمزدگي ملت ايران شد. يك سال بعد روسيه، الكساندر سرگيويچ گريبايدوف را به همراه هيئتي به عنوان وزير مختار جهت اجراي عهدنامه به ايران اعزام كرد.

وي در مسير راه تا تهران به بدرفتاري با مردم ايران پرداخت و سرانجام 5 رجب 1244 ق وارد تهران شد. مؤلف «ناسخ‌التواريخ» درباره اخلاق وي مي‌گويد: «گريبايدوف را تكبر و تنمري غيرمعروف بود... سخن به غلظت و خشونت همي گفت.»(32) همراهان فاتح گريبايدوف در بين مردم شكست خورده، مست شراب و غرور به تحقير مي‌پرداختند. گريبايدوف ابتدا براي اجراي فصل 13 قرارداد در صدد استرداد اسيران جنگي برآمد، اما در اين كار چنان افراط كرد كه حريم خانه مردم مسلمان را مورد تجاوز قرار مي‌داد. به نوشته جهانگير ميرزا، پسرعباس ميرزاي نايب‌السلطنه، گريبايدوف «بدون اذن و استحضار امناي دولت ايران كسان خود را از ارامنه و روسيه به خانه‌هاي مسلمانان مي‌فرستادند و ايشان خودسر داخل خانه‌هاي مردم شده، اظهار مي‌داشتند كه بايد نمايندگان ما جميع اناثيه (زنان) آن خانه را ديده، اگر زني از گرجستان باشد به خانه ايلچي (سفير) برده تا ايلچي بالمشافهه تحقيق رضا و عدم رضا در ماندن و نماندن او در مملكت ايران نمايد و مكرر اين حركت از گريبايدوف صادر شد و از اناثيه اهل اسلام با اين نحوها به خانه خود برده، شب‌ها نگاهداري مي‌كرد».(33)

اعمال گريبايدوف بر مسلمانان سخت گران آمد. آن‌ها ابتدا نزد «امناي دولت عليّه ايران شكايت بردند»، اما آن‌ها سعي «در اسكات مسلمانان» نمودند و يكي، دو بار به گريبايدوف هم تذكر دادند، اما فايده نبخشيد. ميرزا صادق وقايع‌نگار سخت‌گيري گريبايدوف نسبت به زنان مسلمان گرجي‌الاصل را تا حدي مي‌داند كه مي‌گويد: «دو نفر از اسرا با عقيده پاك مسلمان شده بودند و دعوت سفير روسيه را اجابت نكردند. در نتيجه فشار، هر دو در منزل يكي از علما پناهنده شدند. ولي امناي دولت به سفير اطمينان دادند كه آن دو را پس از چند روز از آن پناهگاه خارج نموده، تحويل دهند».(34) گريبايدوف هر روز به اعمال تحريك‌آميز خود مغرورانه افزود تا اين كه وي دو زن مسلمان شوهردار را كه بچه نيز داشتند، از آصف‌الدوله درخواست كرد. آصف‌الدوله از ترس اين كه مبادا متهم به تحريك عوامل روس شود، آن دو زن را به سفارت روس تحويل داد. «ايشان در سراي او به تلاوت قرآن مشغول شدند و علماي اسلام را از حال خويش اعلام دادند»(35) و سرانجام جان مسلمانان به تنگ آمد، نااميد از دولت، رو به درگاه علما نهادند. جهانگير ميرزا نقل مي‌كند كه «مسلمانان را كه كمال دلتنگي از اين اعمال داشتند، به مقام عجز و تظلم درآورده، در دولت سراي افضل الفضلاء مجتهدالعصر والزمان، حاجي ميرزا مسيح ـ رحمه‌الله ـ جمع آمده زبان به تظلّم و تشكّي گشوده»؛ شكايت اول مردم از بي‌تفاوتي حكومت بود «و از عدم اعتناي خاقان (شاه) مغفور نيز در اين باب اظهار دلتنگي نمودند».

حاج ميرزا مسيح به حكم وظيفه مسلماني و رهبري مردم ابتدا دست به هيچ عملي نزد، بلكه مراتب امر به معروف را، حتي نسبت به بيگانه مراعات كرد. «حاجي ميرزا مسيح ـ رحمه‌الله ـ نظر به تكليف مسلماني، كسي به نزد ايلچي (گريبايدوف) فرستاد. طلب اناثيه (زنان) اهل اسلام را ... نمود»، اما گريبايدوف مغرور به جاي پاسخ منطقي و رعايت فرهنگ ديگران «در جواب، سخنان درشت گفته». مردم ازاين بي‌اعتنايي و غرور اين شخص بيگانه «پريشان شده، محلات و محالات را خبر كرده و جميع كسبه و رعايا از زن و مرد اسلحه پوشيده و اكثر نوكر باب دولتي نيز به جهت اسلام، ترك آمدن ارگ مباركه را كرده، به دولت سراي مجتهدالعصر والزماني جمع آمدند».(36)

اين خبر سرتاسر تهران را درنورديد و خون مردم را به جوش آورد. «از طرفي هم سكوت امناي دولت در اين باره، بيشتر مردم و خاصه علما را تحريك نمود و خلاصه در هر گوشه و كنار شهر، موضوع ورد زبان عامه گرديد، به قسمي كه منجر به شورش عام و ازدحام هر طبقه در كوچه و بازار و گذرها شد». كم‌كم خبر از تهران فراتر رفت و موضوع به يك مسأله ملي تبديل شد. «آوازه اين پيشامد در ساير شهرها نفوذ نمود، به نحوي كه از هر شهري علما عازم طهران شدند و جامعه را براي شورش تشويق نمودند».(37) كم‌كم شهر، مقدمات يك قيام را تدارك مي‌ديد. ميرزا مسيح به همراه مردم به مسجد جامع رفتند و بازاريان به جمع مردم پيوستند و «دروب اسواق و خانات را بسته، به مسجد جامع مجتمع گشتند.» باز مرحوم مجتهد مسيح تهراني خواست تا موضوع را با مسالمت و مصالحه حل كند و «كسان به نزد [ژنرال] گريبايدوف فرستاد و از او دوباره خواهش استرداد اناثيه اسلام را نمودند و گريبايدوف نيز كسان خود را كه قريب دويست نفر بودند جمع آورده، به حفظ خانه خود مشغول شده، كسان ميرزاي مجتهد را به عتاب‌هاي درشت و خطاب‌هاي سخت مخاطب ساخته، معاودت داد...».

شاه افرادي را براي جلوگيري از مردم به مسجد فرستاد؛ اما مردم فرستادگان شاه را مورد سرزنش قرار دادند. ميرزا مسيح براي اتمام حجت براي سومين بار، چند نماينده نزد گريبايدوف فرستاد، اما اين مرد نادان «دو، سه نفر از اهل اسلام را كه جناب ميرزا فرستاده بود مقتول ساخته، ساير خدمتكاران ايلچي نيز از بام و ديوارهاي خانه بناي تفنگ اندازي گذاشته، جمعي از اهل اسلام را مجروح ساختند». مردم پس از اين واقعه از مسجد بيرون آمدند و رو به سفارت نهادند. شاه ظل‌السلطان را با جمعي از دولتيان براي جلوگيري از مردم فرستاد، اما مردم «از ديدن احوال، كسان ظل‌السلطان را در كوچه‌ها به سنگ و چوب گرفته، هجوم به سر خانه ايلچي آوردند».(38) دراين كه چند نفر از مردم ايران كشته شده‌اند در منابع دست اول آمار مختلف است، از 1 نفر تا 80 نفر به ثبت رسانده‌اند. به هر حال مردم عصباني «از در و ديوار خانه گريبايدوف صعود كرده، به سراي او رفتند و او را با 37 تن از مردان او مقتول نمودند و هر چه در آن سراي بود به غارت برگرفتند و خانه را نيز ويران كردند... از ميانه ملسوف (Malzov ) نامي كه نايب اول گريبايدوف بود با يك تن ملازم او، خود را به بيغوله‌اي دربرده، زنده بماند».(39)

دولت ايران از اين موضوع سخت ترسيد و جنازه‌ها را با احترام به كليسا برد و بازمانده سفارت را نوازش داد. فتحعلي شاه براي عذرخواهي، پسر عباس ميرزا به نام خسرو ميرزا را به دربار امپراطور روس فرستاد. امپراطور روس چون در حال جنگ با عثماني بود و ملسوف، كاردار باقي مانده از حادثه نيز از رفتار نامناسب گريبايدوف نزد دولت روس پرده برداشت، ماجرا با اعدام يكي از سران حمله به سفارت و تبعيد حاجي مسيح تهراني خاتمه يافت.

پس از صدور حكم تبعيد ميرزا مسيح، وي براي خداحافظي به مسجد آمد، اما «شورش عوام از نخست‌ بار بر زيادت شد. مردم شهر از داني و نامي نزديك او انجمن شده، غوغا برداشتند و اين نوبت آتش غضب پادشاه زبانه زدن گرفت و بيم آن بود كه حكم به قتل عام نمايد».(40) سرانجام ميرزا مسيح مجتهد با وساطت مرحوم كلباسي شبانه به دور از چشم مردم به عتبات عاليات سفر كرد و اين سومين رويارويي خونين عالمان شيعه با دشمن بيگانه بود كه شعاع آن درگيري بين علما و دولت را نيز فراگرفت.

 

 

 

پي‌نوشت‌هاــــــــــــــــــــــــ

  1. سيد تقي نصر، ايران در برخورد با استعمارگران، چاپ 1363، ص 187
  2. ناصر نجمي، ايران در ميان طوفان، چاپ كانون شريعت، 1363 ، ص 50.
  3. ميرزا صادق وقايع نگار، تاريخ جنگ‌هاي ايران وروس، به كوشش حسين آذر، تصحيح اميرهوشنگ آذر، چاپ اول، 1369، ص 172.
  4. محمدباقر خوانساري، روضات‌الجنات ج2، صص 200 ـ 206.
  5. عقيقي بخشايشي، فقهاي نامدار شيعه، ص 292.
  6. محمدحسن رجبي، رسايل و فتاواي جهادي، ص 23.
  7. ر.ك. به: علي دواني، نهضت روحانيون ايران ، ج 8 ، ص 623 و آقا محمدكرمانشاهي ، مرات احوال جهان‌نما، ص 129 و ميرزا محمدباقر خوانساري ، پيشين، ج 4، ص 399.
  8. محمدحسن رجبي، پيشين، صص 25 ـ 54.
  9. ميرزا محمدصادق وقايع‌نگار، پيشين، ص 172.
  10. سرپرسي سايكس، تاريخ ايران، ترجمه سيدمحمدتقي داعي گيلاني، چاپ دنياي كتاب، 1370، ص 459.
  11. محمدتقي لسان‌الملك (سپهر)، ناسخ‌التواريخ (تاريخ قاجاريه)، ج 1، تهران، اساطير، 1377، ص 356.
  12. همان مدرك، ص 358.
  13. ميرزا محمدصادق وقايع‌نگار، پيشين، ص 230.
  14. همان مدرك ، ص 232.
  15. همان مدرك.
  16. سرپرسي سايكس ، پيشين، ص 459.
  17. ميرزا محمدصادق وقايع‌نگار، پيشين، ص 232.
  18. سرپرسي سايكس ، پيشين.
  19. منظور، حاج ملارضا همداني است. براي اطلاع از متن فتوا ر.ك به: محمدحسن رجبي ، پيشين، ص 171.
  20. همان مدرك، ص 233.
  21. محمدتقي لسان‌الملك (سپهر)، ص 364.
  22. ميرزا محمدصادق وقايع‌نگار پيشين، ص 233.
  23. محمدتقي سپهر، پيشين، ص 364.
  24. همان مدرك، ص 365.
  25. ميرزا محمدصادق، وقايع‌نگار، پيشين، ص 235.
  26. سرپرسي سايكس، پيشين، ص 460.
  27. همان مدرك، ص 461.
  28. ميرزامحمدصادق ، وقايع‌نگار، ص 249.
  29. محمدتقي لسان‌الملك، پيشين، ص 373.
  30. همان مدرك، ص 374.
  31. رضا قلي‌خان هدايت، فهرست‌‌التواريخ، به تصحيح دكتر عبدالحسين نوايي و ميرهاشم محدث، چاپ پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، 1373، ص 402.
  32. محمدتقي لسان‌الملك، پيشين، ص 419.
  33. جهانگير ميرزا ميرعباس، تاريخ نو، به سعي و اهتمام عباس اقبال، ص 121.
  34. محمدتقي لسان‌الملك (سپهر)، پيشين، ص 420.
  35. همان مدرك، ص 420.
  36. جهانگير ميرزا، ص 122.
  37. ميرزا محمدصادق وقايع‌نگار، پيشين، ص 293.
  38. جهانگير ميرزا، صص 122 و 123.
  39. محمدتقي لسان‌الملك (سپهر)، پيشين، ص 421.
  40. همان مدرك، ص 427.

 

 

 

چرا تازه جوانان سرباز در ارتش باکو

 خودکشی میکنند؟

 

 

وقتی که پسربچه ای بیش نبودم ‌ هر وقت جوانی در لباس سربازی میدیدم آرزو میکردم که هر چه زودتر بزرگ شوم تا بتوانم به سربازی بروم و لباس سربازی را که برایم بسیار ارزشمند بود بپوشم... بیگمان لحظه لحظه خدمت سربازی سرشار از خاطره های ماندگار است . خاطراتی که تا زمان پیری و مرگ انسان را رها نمیکند.افراد بسیاری را دیده ام که با شوق و ذوق زیادی از خاطره های دوره سربازی یاد میکنند...

هنگامی که جوان لباس زیبای سربازی را برتن میکند این احساس زیبا در دلش زنده میشود که : " من نیز برای وطنم و ملتم ارزشمندم و به حدی رسیده ام که بتوانم برای وطن و ملتم فداکاری و نبرد کنم "

چندی پیش خبری دیدم حاکی از خودکشیهای مکرر سربازان در ارتش جمهوری آذربایجان یا همان ایران شمالی ....غم در دلم چنگ انداخت . خدایا ! چه شده است که این تازه جوانان برای رهایی از سربازی حاضر میشوند خود را از بین ببرند ؟ خبرها حاکی از ان بود که تازه جوانان سرباز از طرف فرماندهانشان شکنجه و تحقیر میشوند و حتی مورد تجاوز هم قرار میگیرند ! آری این ارتشی است که در راس  ان انسانهای ضد انسانیت و ضد دین و ضد اخلاق قرار دارند . انسانهایی که به حیوان تبدیل شده اند...

مطلبی را که میخوانید از وب سایت " حرکت آزادیبخش ایران شمالی " برگرفته ام.

کارشناسان درباره موارد خودکشی های اخیر در ارتش دولت باكو  اختلاف نظر دارند، به طوری که برخی ها معتقدند  در بیشتر موارد موارد کشته شدن سربازان به منزله خودکشی قلمداد می شود .

رستم قربان اف در پاییز سال 2005 میلادی (1384) از کمیسر نظامی شهرستان زاگاتالا به خدمت نظام احضار  و سه ماه مانده به اتمام خدمت نظامی درگذشت. به رغم ادعای مقامات رسمی ، مبنی بر این  که وی خودکشی کرده ، خانواده اش مدعی کشته شدن وی توسط فرمانده او هستند.

ویصل قربان اف پدر این سرباز می گوید : فرزند وی برای آخرین بار 21 ماه می سال 2006 میلادی در گفتگوی تلفنی از وضعیت خود اظهار رضایت و اعلام کرده است که سه ماه دیگر مدت مدت خدمتش به پایان می رسد . ولی 26 ماه می، مقامی از کمیسر نظامی در گفتگوی تلفنی اعلام کرده است که پسر وی مرتکب جنایت شده است .

به گفته وی ، فرزند وی به اتهام برخی مشکلات اخلاقی  بازداشت و پرونده جنایی درباره وی تهیه شده است. پسر وی سپس از اعمال خود اظهار پشیمانی و خودکشی کرده است .

قربان اف مدعی است که حکمت حسن اف فرمانده این گروه پسر وی را به قتل رسانده است. به گفته پدر ، چون حسن اف از قوم و خویش یکی از ماموران وزارت دفاع است با وی برخورد نمی شود. چون رستم درباره جنایات و تخلف حسن اف اطلاع داشته ،او را کشته و به عنوان خودکشی قلمداد کرده اند. 

علی اکبر محمداف رهبر مرکز موسوم به نظارت بر نیروهای مسلح (دولت باكو) از مشکلات جدی در ارتش خبر داد و افزود: برای جلوگیری از آن ارگانهای ذیربط تدابیر لازم را اتخاذ نمی کنند.  محمداف با اشاره به نامه هایی که توسط نظامیان و والدین آنها درباره اقدامات غیرقانونی در  ارتش ، توهین و هتک حرمت به نظامیان ، مورد ضرب و شتم قرار گرفتن نظامیان و نقض خشن قوانین ارایه می شود گفت : این بی عدالتی باعث فرار از ارتش و خودکشی ها می شود.

به گفته این کارشناس ، ظرف یکسال در ارتش بطور میانگین نزدیک به 60 مورد خودکشی و یا موارد کشته شدن نظامیان رخ می دهد که به مراتب بیشتر از تعداد سربازان کشته شده توسط دشمنان است. به اعتقاد محمداف ، موارد مرگ سربازان بخاطر اشتباهات و تدابیر فرماندهان رخ می دهد. این کارشناس مطمئن است که موارد خودکشی ها و یا دیگر حوادثی از این نظیر در اثر اهانت به سربازان و شکنجه آنها اتفاق می افتد که در بیتشر موارد این حوادث توسط فرماندهان مخفی نگهداشته  می شود.

این کارشناس افزود: این موارد توسط نیروهای انتظامی آنطور که باید و شاید و بطور عینی تحقیق نمی شود و مسبب اصلی این حوادث فرد کشته شده و یا فردی که خودکشی کرده معرفی می شود که عاملان به سزای اعمال خود نمی رسند که در نهایت باعث ترویج این جنایات در ارتش می شود. 

این کارشناس افزایش نظارت اجتماعی بر ارتش در مبارزه با این موارد، انجام اصلاحات اساسی و تقویت سیستم جزایی عادلانه را ضروری می خواند.

آزاد عیسی زاده، روانشناس با اشاره به دلیل خودکشی در ارتش باكو گفت که روابط خارج از اساسنامه نظامی و موارد آزار سربازان تازه وارد توسط سربازان قدیمی بین این دلایل قرار دارد. 

به گفته این روانشناس، سربازانی که از نظر روانی ضعیف و قابلیت مقاومت را ندارند، دچار سردرگمی می شوند، و راه مناسبی برای رهایی از وضع موجود را نمی یابند و افت روانی پیدا می کنند. او تصریح کرد: "فشارهای جسمانی نیز باعث خودکشی می شود. این موارد تمایل سربازان به خودکشی را ایجاد می کند".

عیسی زاده گفت، سربازان از نظر روانی آماده خدمت سربازی نیستند. دوره سربازی برای جوانان مثل تفریح، ماجرا و گردش به نظر می رسد. در واقع، این یک مرحله بسیار جدی است. تغییر ناگهانی شرایط زندگی جوانان می تواند مشکلات جدی در وضع روانی او ایجاد کند. در این صورت، سربازانی که از لحاظ روانی ضعیف هستند، گوشه گیر و مایل به خودکشی می شوند .

به گفته این روانشناس، هیأت پزشکی نظامی باید جوانان دارای مشکلات روانی را مشخص کند و آنها از خدمت سربازی آزاد شوند.

عیسی زاده افزود: "افسر با تجربه میبایستی از توان هر کدام از سربازان متبوع خود آگاه باشد. آموزشهای روانی و جسمانی را مطابق با قدرت سرباز تشخیص دهد. معمولاً، افسران با تجربه با چنین مشکلاتی مواجه نمی شوند".

به عقیده این کارشناس، بایستی روانشناسان را در ارتش استخدام کرد و معاون آموزشی و تربیتی فرمانده واحد نظامی باید روانشناس باشد.

اِلدار صابر اوغلو مسئول واحد مطبوعاتی وزارت دفاع باكو اظهار داشت، وضع معنوی و روانی ارتش خیلی بالا ست!!

يك نماینده مجلس براین اعتقاد است که راه خروج از وضعیت موجود، عدم پنهانکاری نارسائیها و استفاده از تجارب کشورهای خارجی و انطباق نکات مثبت این تجربیات در ارتش باكو است.

شاهین یوسف اف رئیس هیات قضات دیوان عالی درامور دادگاههای نظامی دولت باكو اظهار داشت که تحلیل پرونده های قضایی مربوطه نشان می دهد که اگرمقامات بالاترنظامیانی را که سربازان را تا درجه خودکشی مورد آزار قرارمی دهند ، مورد بازخواست قرار دهند، دادگاهها نیز خاطیان را مورد مجازات قرارخواهندداد. وی افزود که هم دادگاههای تجدید نظر و هم دیوان عالی هیچ گونه تخفیفی درمجازات خاطیان اعمال نمی کنند. یوسف اف ایرادات وارده به دادگاهها را قبول ندارد .

وی درادامه گفت زمانی که دادگاه به پرونده های رسیدگی می کنند ، بعلت وجود کاستیها درمواد قانونی با مشکل مواجه می شوند.

وی گفت که در متن قانون ماده 125 مربوط به اعمال فشارجسمی و روحی متمادی به افراد است که آنها را وادار به خودکشي مي‌كند وخاطیان بر اساس این ماده قانونی بايد محاکمه  شوند. وی افزود در زمان بررسی برخی پرونده ها مشاهده می شود که عامل اعمال فشار جسمی و روحی به طور متمادی نبوده و دادگاه درصدورحکم طبق این ماده با مشکل روبه رو می شود!!

یوسف اف درادامه گفت:" در برخی موارد سربازان بر اثر برخورد کوچک هم خود کشی می کنند. دراین صورت اجرای ماده 125 در مورد فرد خاطی ممکن نیست. پیشنهاد می شود که در چنین مواردی در مواد قانونی تغییراتی اعمال شود".

یوسف اف بر این اعتقاد است که عدم وجود روانشناس در مراکز نظامی و پادگانها ایجاد مشکل می کند.

«گروه بین المللی بحران» چند روزقبل در گزارشی که به امورارتش باكو اختصاص یافته بود بر لزوم انجام اصلاحات و کاهش فساد مالی در این بخش وبهبود مدیریت و فرماندهی تاکید کرده بود.

در این گزارش آمده است که دولت باكو ارتش خود را تقویت می کند، بودجه نظامی خود را افزایش می دهد لذا باید مدیریت امور نظامی خودرا نیز ساماندهی کند. این گروه اضافه می کند که باید نظارت  بر امور وزارت دفاع افزایش یابد. تدوین دکترین نظامی باید به پایان برسد ، موازین نظامی براساس موازین انساني تدوین گردد.

چندی قبل خانم المیرا سلیمان اوا رئیس سازمان حقوق بشر در ايران شمالي نیز بر ضرورت تاسیس واحد دفاع از حقوق سربازان در امور نظامی این کشور تاکید کرد. پس از این پیشنهاد وزارت دفاع باكو با شرکت سازمانهای غیر دولتی این کشور میزگردی تشکیل داده ود راین اجلاس نحوه تاسیس و اجرای این واحد مورد بررسی قرار گرفته است.

علي‌رغم اين موارد، خودكشي‌ها، شكنجه‌ها و آزارها در ارتش دولت الهام علي‌اف ادامه دارد و سخناني كه توسط مقامات باكو بيان مي‌شود هرگز نمي‌تواند داغ دل مادران و پدراني را كه جوانان سرباز خود را از دست داده‌اند و اين سربازان يا به دست فرماندهان و يا به علت  خودكشي درگذشته‌اند، تسكين دهد. 

 

 

سفرنامه نخجوان ، پاره تن ایران

 

نخجوان  سرزمینی است که علی رغم جدا ماندنش از ایران با عهدنامه های تحمیلی گلستان و ترکمانچای ، پیوندی جدایی ناپذیر با ایران و ایرانی و تاریخ ایران دارد.درباره وجه تسمیه این سرزمین به نخجوان اهل تاریخ و لغت سخنها گفته اند . از جمله اینکه نام اصلی آن " نقش جهان " است که رفته رفته در محاوره به نخجوان تبدیل شده است. هنوز هم با گذشت قریب دویست سال از اشغال این سرزمین توسط  توسط روسیه و با گذشت 17 سال از جدا شدن از روسیه ، هزاران ایرانی را میتوان یافت که نام خانوادگی شان " نخجوانی " است.

سفر به نخجوان به دلیل  عدم لزوم اخذ ویزا آسانتر است. هر سال هزاران ایرانی به نخجوان سفر میکنند... امید حلالی شاعر ، نویسنده و روزنامه نگار آگاه ایرانی در سفر به نخجوان سفرنامه کوتاهی نوشته است که خواندنی است:

آن طرف هم از ماست ...

  • اميد حلالي ـ ‌نويسنده و شاعر

زبانم نمی گردد تا بگویم آذربایجان استقلال یافته از شوروی. چه قبل از رفتن و چه حالا که عرق سفر خشک شده و گرد و خاک رخت ها را تکانده ایم.

آنجا هم رفته ام به زیارت «ایران»، پی جوی خویشاوندی نادیده، یا بیرون لفاف بگویم خواهری غصب شده ، به فتنه ی شهوانی «گریبایدوف» ها و ناکارآمدی نظام سیاسی فجر.

«جلفا» وجب آخر سرحد ایران فعلی ست در این سوی « ارس» ، رودی تیره رنگ و کم پهنا که بعد از انعقاد عهدنامه‌هاي ننگين گلستان و تركمانچاي نوار مرزی ایران و روس بود و حالا سرحدي بين ایران و بخشي ديگر است.

جلفا برخلاف « نوردوز» در 80 کیلومتر آن سوی تر که مرز ایران و ارمنستان است، فقط گمرک نیست و شهری با جمعیت 40-30 هزار می نماید با تاسیسات شهری و اجتماعی کاملی چون شعب مختلف بانک ها و پمپ بنزین و بازار صرافی و پارک و پارکینگ که این آخری کمک می کند تا خودروی شخصی را که با آن از اهواز به تهران و سپس تبریز و مرند (70 کیلومتر بعد از تبریز) و جلفا (50 کیلومتر پس از مرند) آمده ایم، به امانت بگذاریم و با خاطری آسوده به گمرک و پایانه مرزی برویم.

یک باب صرافی کنار تاسیسات پایانه است و افرادی که حاضراند به تو « منات » بفروشند. واحد پول در ايران شمالي و آن سوی مرز،  (هر منات 1200 تومان و هر منات 100 کوپک است).

مقداری پول درصرافی چنج ((change می کنم یا به عبارت عربی و مصطلح در فارسی « مبادله » می کنم. به خاطر اطمینان کار، راهنمایی می گیرم که کجا بروم و چگونه، که هتل « ایل سوار» با ماهیتی خانوادگی در 3 کیلومتری نخجوان را پیشنهاد می دهد.

مقداری اثاثیه کم حجم و کاربردی را در یک چمدان دستی و ساک مسافرتی دسته دار- که امبرتو اکو نشانه شناس مورد علاقه ام آن را تفسیر کرده- بر می داریم و مابقی را در خودرو می گذاریم که حالا قرار است برای چند روزی در پارکینگ بیاساید. یسنا و پارسا هم انگار نه انگار با همان بی خیالی کودکانه سربه سرهم گذاشته اند و دنبال هم می کنند و گمرک را گذاشته اند روی سرشان.

ساختمان گمرک ما مرتب است با کفی تی کشیده شده و سرویس بهداشتی نظافت شده . یک شعبه بانک ملی و چند ردیف صندلی در سالن انتظار. برای خروجی نفری پنج هزار تومان می پردازیم . برای بچه ها که نامشان در پاس من است، نیز این مبلغ را پرداخت می کنم. جمعاً بيست هزار تومان برای خودم و عیالم و دو فرزند.

بعد از مهر خروج زدن در گذرنامه ها به سمت در خروجی سالن می رویم. بیرون سالن هم یک پست نگهبانی کنار پل بر روی ارس است که دوباره نگاهی دقیق به گذرنامه و ما چند نفر می اندازد. طبق معمول باید پارسا را صدا بزنم و او را با کلی مرارت گیر بیاورم و ببرمش بالا، کمی بالاتر از سطح پنجره تا چهره ی کودکانه  و شلوغ او را با عکس توی گذرنامه مطابقت دهند.

بیرون سالن روی دیوارها چند پیام از جمله پیام خوف آوری نسبت به امکان ایذر گرفتن پس از مقاربت های جنسی بیرون محدوده ! به چشم می خورد .

کناره های ارس نیزار است مثل همین کارون خودمان، با عرضی به قدر بستر کارون در رامشیر یا شوشتر (2 دانگه) . پل روکشی از دو نوع و رنگ فلز دارد و دری بزرگ که قابلیت بسته شدن را دارد وسط پل است. احساس غریبگی نمی کنم. آن طرف هم از ماست . اولادی به غنیمت برده شده از مام.

حالی دارم میانه ی بغض و شوق. بغض جدا شدن از وطن و شوق دیدار تازه. با اولین نفراتی که آن سوی مرز برخورد می کنیم، مأموران نخجوانی هستند. کل طول پل حدود هفت دقیقه پیاده روی ست که در انتهای پل قبل از ساختمان گمرک دو سرباز روی  دو صندلی بی تکیه گاه نشسته اند . پاس ها را می خواهند و چک می کنند. نگاهشان بی تفاوت است. سریع راه می افتیم و وارد ساختمان گمرک نخجوان می شویم. مأمور نخجواني در پاسخ به پرسش های طنزآمیز پارسا که با دودوتای کودکانه اش باور ندارد که آن طرف میز زبانش را درک نمی کند، می گوید: «آذري بلد؟» نام مان را در دفتری خطی ثبت می کند و سپس در اتاقکی آن طرف تر دو کارمند اداری خانم با لباس فرمی آستین کوتاه و آرایش کرده و بی حجاب شماره های گذرنامه را وارد یارانه می کنند و حالا «خوش گلدیم» به بخشی از ایران شمالی یعنی منطقه نخجوان. معشوقه ی قدیمی این خاک پاک ایران زمین که بعد از غصب و فراق، اكنون نيز فصلي ديگر از هجران را سپري مي‌كند.

بیرون محوطه ی گمرک تعداد زیادی خودروی «لادای» روسی منتظر جابجایی مسافران هستند. از صف راننده ها می پرسم؛ کی فارسی بلد است؟ یکی که اسمش «ماهر» است می آید جلو و می گوید : «من کم بلد».

با او دست می دهم و می پرسم که چقدر ما را به نخجوان می برد، در بست. می گوید: 8 منات . چانه نمی زنم و سوار می شویم. برخوردش دوستانه است و محتاط . از جاهای دیدنی نخجوان می پرسم، از آثار فرهنگی ، موزه ها و بازارهایش . راهنمایی می کند و شیرین سخن می گوید. به هر زحمتی هست منظورم را به او می فهمانم و او هم سعی می کند در نماند . قدری هم محتاط است و من هم نمی خواهم از اول بسم اله  بروم سر اصل مطالبم .

به هر حال این سامان تا 15 سال قبل (سال 1991) تحت چتر نظام کمونیستی و سیستم امنیتی مخوفش بوده و این تربیت در مردم تا حدودی رسوخ کرده.

3 کیلومتر مانده به نخجوان در بر راست جاده تاسیسات فرودگاهی ست و روبروی آن جاده ای است که پس از طی 500 متر به هتل «ایل سوار» می رسد. هتل دو طبقه است و مشرف به دره ای ست پر دار و درخت. محوطه ی خرمی دارد و چیزی ست در مایه های پارک- هتل . برای هر تخت شبی 12 منات مطالبه می کند. یعنی اتاق 4 تخته به صورت سوئیت شبی 48 منات . درون سوئیت فضایی ایرانی دارد. موکت کف با طرح کبریتی ، دمپایی ها و پرده های «لوردراپه» ایرانی اند و البته مشتری های هتل هم بیشتر اتباع ایران اند. نخجوانی ها شیعه اند اما در ساية دولت سكولار، در فضای عمومی شهر اثری از دین دیده نمی شود.

مشخصاً کمونیست ها دین زدایی کرده اند و البته که آنها در این کار تخصص دارند.

در مباحث پراکنده از آنها درباره آیین های دینی و ملی می پرسم که از محرم ، رمضان ، ژانویه (ژانويه مسيحي‌ها!) و نوروز سخن می گویند.

به رستوران هتل می رویم که البته خیلی بی وقت است. گارسون می آید و منوی غذاها را می آورد. منو به فارسی و انگلیسی تنظیم شده. از همه حرف هایی که می زنیم،  کلمه «کباب» برای حضرت ایشان مفهوم است که گویا این کلمه لذیذ از زبان فارسی وارد زبان انگلیسی هم شده با این اسپل(spel). 4 دست را با ایما و اشاره به او می فهمانم و بعد از حدود 35 دقیقه در ساعات آغازین عصر ، غذا را می آورد. من و بچه ها که خود را برای یک پرخوری حسابی (از آن نوع معروف ایرانی تریدی و پیازی و دوغی و نانی اش!) آماده کرده ایم وا می رویم . چهار پرس کباب را درون یک بشقاب كوچك برای ما آورده . یک نوشابه ی 1 لیتری مشکی و 3 نان فانتزی وار کپل . می گویم برنج کو؟ متوجهم می کند که آنجا برنج سرو نمی کنند!! نیم سیر – نیم گرسنه پا می شویم و یکی از تاکسی داران داخل هتل را صدا می زنیم که ببردمان نخجوان . نامش روشن است، فارسی را دست و پا شکسته حرف می زند، 35 را دارد و دستش را باندپیچی کرده.

سوار لادای آبی روشن می شویم که حدود 4 میلیونی به پول ما ارزش دارد. روشن راهنمای خوبی ست و کسی که در اینجا حرف هایت را فهم کند غنیمت است. اینجا کسی انگلیسی یا عربی نمی داند، ولي كساني هستند كه فارسي را مي‌فهمند، و اين چيز غريبي نيست، چرا كه نخجوان تا چندي پيش بخشي از خاك ايران بوده است.

شهر دارای خیابان بندی های پهن است از نوع معماری روسی. خانه ها آپارتمانی هستند در مجتمع های پر واحد. چراغ قرمزهای محدود خیابان های مرکزی نخجوان خلوت است و گویا در این فصل جمعیت زیادی از نخجوان به باکو رفته اند.

تا یادم نرفته بگویم که ايران شمالي يا جمهوري آذربایجان، دو تکه است یکی بخش کوچک به مرکزیت نخجوان و دیگر بخش وسیع تر به پایتختی باکو ؛ به ناچار اگر کسی بخواهد از یک گوشه ی کشور یعنی نخجوان به باکو برود یا باید سفر هوایی با هزینه حدود 100 دلار را انتخاب نماید. یا به جلفا بیاید و از ايران، از مرز «بیله سوار» به سمت باكو برود که از مرز ايران تا باکو حدود 5/3 ساعت راه است .

در ابتدای شهر بر چپ جاده پمپ بنزین است . روشن 10 لیتر بنزین می زند، لیتری 800 تومان درمی آید. لادا صدی 11 مصرف بنزین دارد. روبروی پمپ بنزین مجسمه ی «کوراوغلی» ست سوار اسب و شمشیر در دست و در بر دیگر میدان کنسول گری ایران است.

با دیدن مجسمه ی کوراغلی اشک در چشمانم می آید. خدا بیامرزاد «عباس میرزا» سردار شجاع ایرانی جنگ های ایران و روس را که ای کاش تندیس او در این میدان سر برافراشته بود. و حالا که نمی شود ... راستی که حتا ما در جلفا یا مرند و تبریز هم به این سردار ملی زجر کشیده بی توجهی ها کرده ایم، این تافته ی جدا بافته از قجرها را . همان سلسله ای که آیت اله العظمی ملا محمد کاظم خراسانی معروف به «آخوند خراسانی» (قدس سره) (1290-1218 شمسی) خلف میرزای شیرازی ، درباره شان طی نامه ای انتقادی و گزنده به «محمدعلی شاه» نوشت و گفت: «دو ثلث تمام از ایران (در این دوره تاریک ) رفت و این یک ثلث باقی مانده را هم به انحای مختلف ، زمامش را به دست اجانب دادند.»

خدا رحمت کناد این عالم شجاع و با غیرت شیعه را که پس از اعلام جهاد علیه روس ها و تدارک حرکت از نجف به سوی سرحدات ایران شمالی«قفقاز» تنها از منطقه عراق عجم حدود 200 هزار تفنگچی عشایر شیعه را آماده ساخت و متاسفانه در شب حرکت بوسیله ی عمال روس و انگلیس مسموم و به شهادت رسید.

اگر این حادثه دردناک اتفاق نمی افتاد به طور قطع طومار ترکمانچای (1828م ) و گلستان (1813 م) این عهدنامه های ننگین و تحمیلی و بی اعتبار ، در هم پیچیده می شد. و سرزمين‌هاي قفقازي‌مان خاصه ايران شمالي از اسارت و اشغال روس آزاد مي‌شد...

آخوند باغیرت خراسانی به شاه مستبد قاجار نوشت: «از بدو سلطنت قاجاریه ، صدمات فوق الطاقه به مسلمانان وارد آمده و چقدر از ممالک شیعه از حسن کفایت ! آنان به دست کفار افتاده ، قفقاز ، شیروانات، بلاد ترکمان، بحر خزر، افغانستان ، بلوچستان، مسقط و غالب جزایر خلیج فارس و عراق عرب و ترکستان تمام از ایران مجزا شد.»

خوشبختانه کلمه ی«بازار» هنوز ترکیب خود را در نخجوان حفظ کرده . نخجوان چند پاساژ و بازار معروف دارد. اجناس همانند ایران اند و فقط لوازم برقی روسی که البته فاقد ضمانت‌اند، پایین تر از انواع دیگر مشابه خارجی در بازار ایران قیمت دارند. ایران علیرغم پیوندهای دیرینه مشترک و مرز مناسب متاسفانه کم ترین سهم ها را در آن بازار داراست. واقعن از اینکه جای کالاهای ایرانی در قفسه های فروشگاه ها خالی ست غبطه خوردم. برای بیمارستان نیز تا آنجا که در محاوره ها آمد کلمه ترکیبی و زیبای «خسته خانه» را بکار می بردند.

آب لوله کشی شهری نخجوان قابل شرب  نیست و آب مصرفی را باید با صورت بسته بندی شده خریداری کرد. یک نمونه از این آب های معدنی هم گازدار است و طعمی نزدیک به شوری دارد که از تولیدات داخل است.

بعد از بازار فرصتی دست می دهد که به دیدن اثر معماری مقبره «مومینا خاتون» برویم که فکر می کنم وجه تسمیه اش همان «مومنه خاتون» خودمان باشد. برج متوسط القامه ی چند ضلعی ست که کاشی کاری شرقی – ایرانی محرزی دارد. این بنا را «معمار عجم نخجوانی» ساخته که نیم تنه ای از وی نیز همان اطراف است. این بنا و محوطه اطراف به یاد همدانم می اندازد. چیزی در مایه های مقبره «ابن سینا» یا «بابا طاهر» .

نکته ای که جلب توجهم می کند فراوان تندیس های شیر سنگی و قوچ است با قدمت در گوشه ی پارک که قرابتی خاص با مناطق و آرام گاه های بختیاری را به ذهن متبادر می کند.

کنار بنای «مومنه خاتون» چند پله به سمت پایین می خورد و سپس به دری چوبی و بزرگ منتهی می شود که احتمالن ورودی مقبره است. کنار مقبره ی «مومنه خاتون» جنگل دست کاشتی ست که به کناره های ارس منتهی می شود. در آنجا به چند نفر گردشگر ترکیه ای برخورد می کنم و با یکی شان وارد صحبت می شوم. از مسائل منطقه ای صحبت می کنیم.

اثر دیدنی نخجوان که روز بعد توفیق حضور در آنجا را می یابیم، غار «اصحاب کهف» است . کوهی ست از لحاظ شکلی متمایز با دیگر کوهستانی های اطراف – با فاصله ی 20 دقیقه ای از نخجوان – با نو کی نه به بالا بلکه به سمت افق برگشته. در ورودی 547 پله ای که از  کف تا سقف می بایست طی کرد و در دو سوی آن جایگاه و غرفه های حجره مانند و سکوهای سیمانی و سنگی تعبیه شده است برای استراحت بازدید کنندگان و راه انداختن بساط کباب.

محوطه کوه منسوب به اصحاب کهف باز و در عین حال بسیار شلوغ است. زن و مرد خانواده ها دوره گرفته اند و برخی مشغول پخت و پز و بعضی گپ و خنده اند . ( اينجاست كه سكولاريسم تحميلي دولت باكو بر مردم شيعة ‌نخجوان رنگ مي‌بازد) هر چه که از پله ها بالاتر می رویم به طرف زیارت گاه های گنبد دار و غارها راه تنگ تر می شود، نفس مان به شماره می افتد. اما شوق داریم که به سمت ماوای مردان مخلص خدا بالا برویم. برخلاف آفتاب تیز نخجوان و تبریز در این چند روزه، بالا سایه واقعاً حالتی رخوتناک دارد و با آن رخوتنی که در زیر پوست دویده و حس خوابی که پلک ها را سنگین می کند با یقین بیشتری می توانی خواب سه صد ساله اصحاب کهف را مجسم کنی. خوابی سیصدساله به اذن الله. تقیه ای جسمانی برای مصون ماندن مومنان از شر عصیان گران. برای ارایه ای معجزه ای و نشانه ای محیرالعقول برای اذهان دیرباور و آن طور که در قرآن آمده « لنتحذن علیهم مسجدا» زیارتگاهی با جدارهای چوبی و شیشه های رنگی سبز و آبی و قرمز و زرد درست پایین غارها و در محوطه ای حدود 100 متر که در آن شیب تند به صورت مسطح ایجاد شده است.

از غار که به پایین می نگریم، درون زیارتگاه سر باز مشخص است و زنی با چادر رنگی سپید گل دار در حال نماز گزاردن . در غار لاجرم می نشینم تا نفسی تازه کنیم و انسان در چنین محیطی مستغرق وجود بی پایان حضرت دوست می شود. دو گنجشگ هم در گوشه ی غار مشغول جست و خیز اند که از آنها چند فریم عکس می گیرم.

می آییم پایین و در زیارتگاه ها نماز می گزاریم . من و همسرم. دو کتیبه مانند سنگ قبر یا زیارت نامه به صورت عمودی در زیارتگاه وجود دارد که زائرین آنها را می بوسند. چارچوب در ورودی و همچنین درخت های اطراف پر اند از دستمال های همه رنگ گره زده برای حاجت گرفتن.

بر می گردیم . تازه شده ایم . پله ها را می شماریم . نگاه زوار و گردشگران را بر خود حس می کنیم که اکثرا محلی هستند. پایین محوطه «روشن» راننده فارسی دان منتظر است . به او می گویم اینجا مدفن واقعی اصحاب کهف است ، خوشحال می شود که عیار خاک آنها را بالا برده ام . لب مرز وقتی که استخاره ای به قرآن می زنیم و آیه ای از سوره کهف می آید یقینم بیشتر می شود.

ايران شمالي اقتصادی مبتنی بر کشاورزی و دامداری و گردشگری دارد. سیستم سوسیالیستی مردمش را کم غذا بار آورده. به روشن می گویم؛ چرا اینجا در رستوران ها برنج سرو نمی کنند؟ می گوید: نخجواني‌ها فقط در نوروز و ژانویه برنج می خورند! فقر ناپیدایی در جامعه دریافتنی است.

در موزه نخجوان که عمارتی دو طبقه است، آثار متفاوتی از عصر حجر تا امروز برای بازدید قرار داده شده است. 6 منات ورودی می دهیم و چند خانم سایه به سایه دنبال مان می آیند!! و البته بیشتر مواظب بچه هایند که اشیا را به هم نریزند . موزه علاوه بر دو سالن بزرگ اتاق هایی هم درباره موضوعات خاص دارد و با اشتیاق به وارسی آن مشغول می شوم. آثار دوره شکارگری ، کشاورزی، سفال گری انسان صنعت گر و هوشمند تا آثاری از انقلاب بلشویکی و تصاویر متعدد لنین و استالین و حیدرعلی اوف و الهام علی اوف همگی در موزه موجودند . یعنی خلاصه ای از تاریخ چند هزار ساله البته منهای دویست سال پیش از اشغال این سرزمین توسط روس ها !

در موزه اثری از ایران و ایرانیت نیست الا چند سکه ی قاجاری و عکسی از «اوزون حسن ۱۴۲۳-۱۴۷۸» سر سلسله آق قویونلو که صفویان کارشان از دامادی آن خاندان (سلطان حیدر پسر شیخ جنید ، مارتا ثمره ازدواج حسن بيك و «دسپيناخاتون» دختر «كالويوآنس» نماينده جمهورى ونيز را به زنی گرفت) رونق یافت و بالا گرفت . دلم می گیرد از این حذف عامدانه. البته مارکسیست ها در این کار یعنی جعل تاریخ و پاک کردن بخش های غیر همراه آن با خود تبحر زيادي دارند .

می رویم تا دفتر یادبود را امضا کنیم. با خانم های کارمند موزه سرصحبت باز می شود. از پارسا خوش شان آمده . اسم پارسا و مفهوم نام شان را با هر زحمتی که هست توضیح می دهم . می پرسم نامتان چیست؟ نام اولی «گلابتون» است، دومی «فرنگیس». دلم گرم می شود. نام یعنی هویت، یعنی فرهنگ یعنی آب و خاک . این نام های اصیل ایرانی آتش اجاقی با داوم اند که زیر خرواری از کمونیسم و پان تورانیسم و لاییسیته دارد نفس می کشد.به آنها می گویم که نامشان ایرانی اصیل است و نام آنها قیام کننده بر ضد حذف تاریخی ایرانیت در امثال این موزه است.

فردا، گاه برگشت شوق و ذوقی غریب دارم . دلم برای مام وطن یک ذره شده است . خانه ی بزرگ را با همه ی نقایص و انتقادها دوست دارم. موقع عبور از پل ، در میانه ی راه یک پایم را روی فلز روشن روکش و پای دیگرم را روی فلز تیره ی این سو می گذارم. از بچه ها می پرسم؛ اگر گفتید حالا در کدام خاکیم؟ خنده شان می گیرد.

پشت سر یک خانواده نخجواني از پل دارند می گذرند که به ایران بیایند، پدر، همسر  و دختر جوانشان . دو زن به نیمه ی پل که می رسند کیف هاشان را باز می کنند و شال به سر می کنند. یک زن میانسال جلوی ماست که دژبان مرزی ما چيزي به او مي‌گويد . متوجه می شوم و به همسرم می گویم، به خاطر پوشش وی است. ده سانتی از پایش حجاب ندارد. سراغ ما می آید. همسرم ساک را باز می کند و چادر رنگی اش را به زن می دهد که فقط منظور کلی وی را می فهیم. به سمت دژبانی می رود و می گذرد البته با بحث. يكي می گوید: «آقا مگر نمی دانید چادر دادن به اتباع بیگانه خلاف قانون است» ، می گویم: در کدام بند قانون اساسی آمده که من نخوانده ام؟ می گوید: شاید چادر را پس ندهد! می گویم : اشکالی ندارد، هدیه است .

موقع عبور از گمرك نخجوان به سمت ايران مامور تفتیش نخجوانی هم کلی لابلای کتاب های تحلیل ساختاری هزار و یکشب مرا می گردد. به عکس پشت جلد که تصویر چندسال پیش تر از جوانی من است، خیره می شود و به من زل می زند. یک نسخه اش را به او هدیه می دهم. تشکر می کند . و چند گام بعد: سلام ایران....